خزان | عمومي

درست است كه به فصل خزان دوران خدمت رسيدم و آن كسي كه بايد در فكر من بود. در فكر من نبود. و هيچ كاري در اين بيست وهفت سال خدمت صادقانه برايم انجام نداد .با آنكه من هرچه در توان داشتم در طبق اخلاص گذاردم و تقديمش كردم كه تا به جايي رسد كه ديگر مرا نپسندد و با من بودن را عار بداند و مرا از نهالي كه با خون دل وعصاره جوانيم پرورانده ام جدا كند. همانند فرزندي كه پدرش را از خانه اي كه پدر با خون جگر آباد كرده بيرون اندازد و  همراه پدر بودن را براي خود افت منزلت بداند و اعتلاي خود را در حذف پيشكسوت بداند. ولي باز من شادم كه با آنكه به پائيزم رسيده ام با آنكه از در دلبر رانده شده ام ولي همچون سروي سر بلند با قدي افراشته و قامتي فراخ پائيز خدمتم را سپري ميكنم. با آنكه براي خوداندوخته اي ناچيز مالي بخاطر پاييني پست سازماني نتوانستم بياندوزم  تا به فرزندم هديه كنم . ولي شرمگين نيستم چون من هر چه در توان داشتم بكار بستم ومقصر حامي شغل وصنف  من بود. فقط در فكر اينم ! آنكه مرا از در دلبر راند وقتي نوبت رانده شدن خودش برسد. آيا تحملي چون من خواهد داشت؟ بله همكار عزيز من كمك بهيارم. كمك بهياري كه پرستاري خيلي ها را بر عهده داشت . كمك بهياري كه بخاطر خدمت و ورفع نياز زمان خود با هزينه خود وصرف اوقات غير وقت اداري از استراحت خود بريد و در بالا بردن معلومات واطلاعات شغلي خود جهت خدمت به آنچه برايش محول كرده بودند.كوشيده و سر بلند بوده و هرچه اندوخته علم بوده وتجربه نه مدرك . مدركي كه اكنون هر كسي كه اراده كند .ميتوانند بدست آورده ودر چشم ديگري فرو كند. كه تو بيسوادي برو كنار.كه اكنون منم. ولي آيا انصاف است.خود قضاوت كنيد؟


نوشته شده توسط محمد در 16 آذر 1386 ساعت 18:11
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات:
Locations of visitors to this page